" شب / با گلوی خونین / خوانده است / دیرگاه.
دریا / نشسته سرد.
یک شاخه / در سیاهی ی جنگل / به سوی نور /
فریاد می کشد."
جهانی ست وارونه و تحیر برانگیز؛ جهانی بی هویت و بی اصالت؛ جهانی که همه چیز آن شکل یک کمدی تراژیک به خود گرفته است؛ جهانی که در آن احمدی نژاد "آدام اسمیت" شده است، بوش "سوسیالیست"، و اوباما "منجی بشریت" !
حدود صد و پنجاه سال پس از انتشار "کاپیتال"، در اوج بحران سرمایه داری، در حالی که وال استریت دچار زلزله می شود، در حالی که نئو کنسرواتیوهای غرب به تعبیر رقبای درون سیستمی شان "سوسیالیست" شده اند، در حالی که سرمایه های کلان را یکی پس از دیگری دولتی اعلام می کنند، در حالی که کارخانجات بزرگ به بهای "طبیعی" بیکاری میلیون ها انسان در تلاش برای رهیدن از باتلاق ورشکستگی دست و پا می زنند، در حالی که یک میلیون نفر در فرانسه دست به اعتصاب می زنند، و در حالی که مارکس و منطق مارکس بر تارک همه ی نزاع ها مقتدرانه خودنمایی می کند ــ کسی در گوشه ای از جهان پیدا می شود، پای خود و "هم قطاران" اش را از دایره ی بحران اقتصاد شدیداً "جهانی شده" بیرون می بیند و در باب رابطه ی هارمونیک مالکیت خصوصی و عدالت داد سخن می دهد!
این بی نظمی، این وارونه گی، این بلبشوی تودرتو نظم دراماتیک جامعه ی طبقاتی است. جامعه ی طبقاتی از اساس بر پایه ی قلب ارزش ها و تهی کردن هر چیز از محتوایش استوار است : هالیوود فیلم "چه گوارا" می سازد، و صدا و سیمای جمهوری اسلامی ترانه ی "آفتاب کاران جنگل" را پخش می کند!
در این میان وقتی احمدی نژاد "آدام اسمیت" می شود، پورعبدالله لابد "کارل مارکس" است. و وقتی جهان ما وارونه است، پورعبدالله لابد با چشمانی از حدقه درآمده به زندان می افتد!
آدام اسمیت اما این شعر را هرگز نشنیده بود:
"... اما امروز و فردا،
چندان که غرابان و کرکسان نابود شوند
آفتاب جاودانه خواهد درخشید.
نبرد نهائی ست این ..."